خرید بک لینک

و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند...

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


میترسم
میترسم
پس فرار میکنم.

از اینکه فرار کرده م میترسم.

از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.
از اینکه بفهمی با چیزی که فکر میکردی فرق دارم میترسم.
پس نمیذارم بفهمی.

از اینکه نذاشتم بفهمی و پنهانش کردم میترسم.

بالاخره که میفهمی.
بالاخره که میفهمم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


من نمیدونستم خندههای یه نفر چطور ممکنه دیوونهم کنه؛
تا وقتی که تو بلند بلند خندیدی
[و گوشههای چشمهای قشنگت خطهای ریز افتاد]
و خودمو دیدم که تو دنیام دیگه هیچی وجود نداشت
جز صدای خندیدنِ تو
و من؛
که تقلا میکردم اون چند ثانیهی طلایی خندیدنت رو با تمام وجودم حس کنم و حتا یک ذرهش هم از دستم نره،
و طوری نگاهت میکردم که انگار اولین و جذابترین چیزی هستی که در عمرم فرصت دیدنش رو پیدا کردم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

چند تا جملهی قشنگ تو تمام زندگی من و خودت بهم گفتی؟ سه تا؟ چهار تا؟ مطمئن باش بیشتر از پنج تا نیست. ولی همون حداکثر پنج تا رو، من روی هزار تا کاغذ نوشتم. روزی هزار بار با خودم تکرار میکنم. تا زنده ب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


من بیمار شدم و خدا میدونه کِی خوب میشم. و اینو اون لحظهای فهمیدم که سرم نزدیک شد به لباست که روی میز بود و نفس عمیق کشیدم.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


«...حتا الآن از پشت این دیوار که ساختن تا دوستت نداشته باشم»

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12


یه روزی که دیگه فرسودهایم و منتظر مرگ، زنگ میزنم بهت ازت میپرسم که ارزششو داشت این دوری؟ این به کم قانع شدن، ما رو به چیز بهتری رسوند؟ وقتی از خوشیِ کوچیکمون گذشتیم، به خوشی بزرگتری هم رسیدیم؟
و امیدوارم که بگی "بله" تا خیالم بالاخره -شاید- راحت بشه.

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

آلارمم زنگ خورد، مث خنگا میخندیدم، از قبلشم بیدار بودم، دویدم سمت کمد، میدونستم چی میخوام بپوشم، لباس نو :))) بعد از کللللی وقت، آرایش، آرایش غلیظتر از همیشه، ولی تر تمیز، نگاه کردم آینه رو، خوب ش

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

الان نیا. الان تایمِ من نیست؛ وسط این شلوغی و اعصابِ بهم ریخته. الان تایم من نیست؛ زیر این آفتاب پر نور. یه وقتی بیا پیش من، که وقتِ من باشه، وقت خودم و فقط خودم. یه وقتی بیا که نور کم باشه، یه وقتی ب

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

دختر قشنگم؛من قبل از تو، خوب نبود رابطهم با بچهها. همش به مامانت میگفتم بیخیالِ بچه بشه. آخه اون همیشه بچهها رو دوست داشت. خوب باهاشون کنار میاومد. آرزوش بود یه دختر داشته باشه و بزرگش کنه و ماما

برچسب: نویسنده: شیوا حیدریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 8:12

صفحه بندی